نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره انگار دلم میخاد توی خودم غرق باشم تا به کسی بگم حالم چیه ماجرای همسر هم نه سوتفاهم بود نه واقعی ،همسر میگه داشته یه کاری واسه یکی از اعضای خانواده اش میکرده. منو متهم کرد که بهش اعتماد ندارم. 

دلم میخاست آدم حرف زدن بود ولی نیست ،سعی کردم حرفش رو باور کنم. 

اگه یه روز بخام از همسر جدا بشم دلم نمیخاد برگردم پیش مادرم دلم میخاد برم یه جایی که هیچکس نباشه با پسرم تنها زندگی کنم میدونم برگشت من یعنی طرد شدن از طرف همه چون همسر از نظر همه یه آدم همه چیز تمام هست.

هیچکس نفهمید من باسیلی صورت خودم رو سرخ نگه داشتم


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

Amanda کهکشان راه قیری آموزش آرایشگری درمان بیماری ها Desiree سنترال فایل دخترِ بـــهـار زندگی در پیش رو......زندگی در پشت سر